قبلنا یادش بخیر وقتی یکی یه دوربین عکاسی می آورد همه مشتاق بودن که عکس بگیرن یا خودشون میرفتن یه حلقه فیلم می گرفتن مینداختن توی دوربین دوستشونو با کلی ذوق از جای جای دانشگاه و با تک تک دوستا عکس یادگاری مینداختن. موقع عکس گرفتن کلی به خودشون می رسیدن، شخصی هم که عکس می گرفت کلی دقت می کرد تا یه عکس خیلی قشنگ بگیره. خلاصه عکس و عکاسی بین بچه ها جایگاهی داشت.تا اینکه سرو کله ی دوربینای دیجیتال پیدا شد و این دوربینا خودشونو تو دل تلفنای همراه جا دادن. هنوز هم خوب بود ملت از اینکه همیشه یه دوربین همراشونه ذوق می کردن و از هر کس و هر چیزو هر جا عکس می گرفتن و پاک می کردن. دقت چندانی توی این جور عکسا نبود چون مفت بود. می گفتن خراب شد جهنم، پاک میکنیم یکی دیگه می گیریم. اما یواش یواش بی دقتی توی عکس گرفتن شد یه عادت و دیگه چپ چپ...حالا یه کم راست...همه بگید سیب و ......توی کار نبود. انقدر عکس گرفتن و پاک کردن که دیگه عکس و عکاسی شد یه چیز بی ارزش و دیگه کمتر بهش توجه می شد. و حالا امروز آخرین روز دانشگاه من بود. دقایقی به فکر فرو رفتم و یه مروری روی این فصل از زندگیم داشتم دیدم که این دوره هم گذشت و به خاطرات پیوست.اما جای عکس های دسته جمعی با دوستان و توی خوابگاه و دانشگاه(مثل دانشگاه قبلی من ) خیلی خالیه. با خودم گفتم امروز که کارمون توی دانشگاه تموم شد یه بچه هارو جم میکنم و با هم عکس می گیریم. کارمون تموم شد و دیگه با دانشگاه کاری نداشتیم شاید بعضی دوستان آخرین باری بود که همدیگرو میدیدن. برف می باریداما هوا سرد نبود. یک فضا و طبیعت خیلی قشنگ به وجود اومده بود. جون می داد برا قدم زدن و گپ و گفتی با دوستان و عکس گرفتن. اما وقتی به بچه ها گفتم حتی یک نفر هم استقبال نکرد. همه عجله داشتن که برن خونه. وقتی قیافشونو میدیدی احساس می کردی که به جای برف داره از آسمون سنگ می باره. همه سرشونو برده بودن توی کاپشناشون و دست ها تا آرنج توی جیب. هیچ احساسی درمورد این لحظات و این برف قشنگ نداشتن. شاید تنها لذتی که توی وجود بیشتر اونها می شد احساس کرد این بود که با نمره های بالای 10 و فقط بالای 10 درس هاشونو پاس کردن و مهندس شدن.
چند دقیقه ای من موندمو برف، طبیعت سفید و نمای سردر دانشگاه و خودم تنهایی از این حال و هوا لذت بردم و بعد به ناچار با دوستانم به سوی بی احساسی همراه شدم.
خدارو شکر که برنامه ای به اسم فوتوشاپ وجود داره و تونستم چند عکس دسته جمعی یادگاری با دوستای عزیزم درست کنم. اگه اطراف عکس ها هاله ای مشاهده کردین هاله ی خاصي نیست، بلکه به خاطر کم دقتی در کار با فوتوشاپه.


همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار


هفتم آبان روز جهانی
کوروش کبیر
بر شما مبارک

کوروش کبیر فرمانروای چهار گوشه جهان
پادشاهی که عشق به یک همسر را
تا آخرین لحظه پاس داشت
فرمانروایی که بر قلبها حکومت کرد
نه بر مرز ها


من شرمنده توام
اگر از تو آواز مرگی ساخته ام
که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود
همه از هم میپرسند

” چه کس مرده است؟ ”
چه غفلت بزرگی که می پنداریم
خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
عطر شكوفه داري مثل گل بهاري
وقتي كه از راه مي ياي شادي و شور مي ياري
مهربونيت قشنگه همزبونيت قشنگه
وقتي باهام قهر مي كني پشيمونيت قشنگه
تو يار دلنوازي يه پارچه عشق ونازي
حالا ببينم با دلم تا به كي مي خواي بسازي
آخ تا به كي مي خواي بسازي
مهربونيت قشنگه همزبونيت قشنگه
وقتي باهام قهر مي كني پشيمونيت قشنگه

آنچه کودک امروز ایرانی به آن نیاز دارد نه کارتون فوتبالیستها نه دیجیمون و نه کارتونهایی از این دست است، آنچه کودک ایرانی به آن نیاز دارد پخش فیلمهای انیمیشن پرمحتوا و آثاری است با محتوای ایرانی اسلامی. ذهن کودک دهه 60 مملو از کارتونهای بیادماندنی است که برخی شاهکار سینمای کودک در جهان به شمار میروند.
کودک و نوجوان اگر در دهه 60 و نیمه دهه 70 مجموعههایی چون می تی کومان، مگ مگ و دوستان،پسر شجاع، زبل خان، معاون کلانتر، مهاجران، پینوکیو، ملوان زبل، پروفسور بالتازار، واتو واتو، شهر آجیلی، بابا لنگ دراز، خانواده دکتر ارنست،حنا دختری در مزرعه و ... را دید و در کنارش محله برو بیا، هشیار و بیدار، آفتاب و مهتاب، خونه مادربزرگه، چاق و لاغر، شهر موشها، مدرسه موشها، علی کوچولو، زهره و زهرا، هادی و هدی، کار و اندیشه و ... را تماشا میکرد.
کافی است چشمهایمان را ببندیم و یکبار دیگر کارتونها و مجموعههای گذشته را مرور کنیم؛ یا شعر و موسیقی آن را به یاد آوریم. شاید بسیاری از خاطرات کودکان و نوجوانانی با این ملودیها گره خورده باشد.
انیماتور های ایران

باز اومده ماه مهر
ماه خوب مدرسه
بوي ماه مهربون
ماهي كه دوست منه
زنگ شادي زنگ شوق
خنده هاي بچه ها
در پناه خداوند
راهي كه راه منه
اي بچه ها بياييد
با هم ديگه بخنديم
دوباره شادي كنيم
درِ غمو ببنديم

با تشکر از نسیم به خاطر لطفی که نسبت به این وبلاگ داره
الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی . دریاب که می توانی
الهی ، عمر خود به باد کردم و برتن خود بیداد کردم ؛ گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم .
الهی عاجزو سرگردانم ؛ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم .
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آنچه خواستم که تو خواستی .
الهی ، به بهشت و حور چه نازم ؛ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .
الهی در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت
های ما جز باران رحمت خود مبار . به لطف ، مارا دست گیر و به کرم، پای دار ، الهی حجاب ها از راه
بردلر و ما را به ما وامگذار .
خواجه عبدا.. انصاری

